:: این هم سری آخر از داستان و خاطره ای از دفاع مقدس در ادامه مطلب

. سریع ساك‌هایمان را به تعاون گردان تحویل دادیم و كارت و پلاكی را كه از واحد گرفته بودیم عوض كردیم. خود را به مسئول گروهان یك معرفی كردیم. با سفارش او، هركدام یك اسلحه كلاشینكف به همراه مهمات لازم را تحویل گرفتیم
بلندگوی تبلیغات گردان همچنان نوحه آهنگران را پخش می‌كرد. نوحه‌ای كه شب ها تا ساعت 10 از بلندگو پخش می‌شد و صبح هم بعد از نماز صبح شیفتش شروع می‌شد. نوحه جالبی بود ولی از بس آن را پخش كرده بودند، حتی ریگ‌های بیابان هم آن را حفظ شده بودند:
-
كاروان الهی برپا... تازه شد نهضت عاشورا...
سوار اتوبوس‌ها بودیم كه ناگهان داخل اتوبوس جلویی شدیم تیراندازی شد. صدای رگبار همه را به آن طرف كشاند. قضیه را كه جویا شدیم .خنده امانمان را برد. "ده نمكی " گفت:
-
یكی از بچه‌ها به "رضا حاتمی " كه اسلحه‌اش تیربار كلاشینكف بود، گفت: آقارضا این تیربارت چه جوری كار می‌كنه؟ اونهم بهش گفت: این‌طوری و نوار فشنگ را گذاشت روی اسلحه، گلنگدن را كشید و لوله‌اش را گرفت رو به سقف و شوخی‌ شوخی دستش را گذاشت روی ماشه.
چهار تیر سقف اتوبوس را سوراخ كرده و از آن طرف به چرخی كه روی آن قرار داشت خورده بود. راننده اتوبوس دو دستی بر سرش می‌زد و آه و ناله می‌كرد: "بدبخت شدم. بیچاره شدم. آخه این چه بلایی بود سر من آوردین؟ " و حاتمی خونسرد می‌گفت: "حالا مگه چی شده؟ اصلا تقصیر من چیه؟ اون ازم پرسید این اسلحه چه جوری كار می‌كنه منم یادش دادم. این كه داد و بیداد نداره. "
با بدرقه نیروهای گردان شهادت، اتوبوس‌ها به طرف بیرون از اردوگاه راه افتادند. جاده آسفالت دهلران را طی كردند و یكسره به طرف مهران راندند. هوا تاریك شده بود كه به سنگ‌شكن رسیدیم. هوا سرد بود. جایی برای استراحت نبود. پیاده شدیم و اتوبوس‌ها در كناری پارك كردند تا نیروهای مستقر در خط را به عقب ببرند. شام مختصری دادند و در همان محوطه باز سر بر پای یكدیگر گذاشتیم و دراز كشیدیم.
چشمانمان سنگین شده بود كه برپا دادند. تجهیزات و بند حمایل را كه باز كرده بودیم به خود آویختیم و سوار در وانت‌هایی كه پشت سر همدیگر ایستاده بودند شدیم. وانت‌ها با چراغ خاموش جاده آسفالت را زیرگام گرفته و در ظلمات وارد شهر مهران شدند. پس از آنكه در عملیات كربلای یك، قبل از شكستن خط مجروح شدم، خیلی دوست داشتم مهران را ببینم. شهر، ویران و آرام خفته بود. هیچ جنبنده‌ای به چشم نمی‌خورد. حتی حیوانات صحرایی. تانك‌ها و نفربرهای سوخته، در جای جای شهر افتاده بودند.
شهر را كه گذراندیم وارد جاده خاكی و پرپیچ و خم ارتفاعات "قلعه ویزان "‌یا به قول بچه‌ها "قلاویزان " شدیم. باد سردی می‌وزید كه حركت ماشین آن را دو چندان می‌كرد. پتویی سیاه كه بوی خاك نم خورده می‌داد به رویمان كشیدیم و همگی در زیر آن پناه گرفتیم. خط تقریبا ساكت بود. گهگاه خمپاره‌ای در گوشه‌ای منفجر می‌شد. منوری كه در آسمان می‌سوخت هرلحظه فاصله‌اش با ما كمتر می‌شد و این نشان می‌داد كه داریم به خط مقدم نزدیك می‌شویم. دیگر صدای تیربار گیرینوف به خوبی می‌آمد.
خمپاره 60 مثل تیر غیب، بدون اینكه خبر كند در اطراف بر زمین می‌خورد. مثل اینكه داشتند می‌فهمیدند كه ما به خط رسیده‌ایم. ماشین‌ها در سینه‌كش تپه ایستادند و به سرعت از آن پیاده شدیم. بچه‌های گردان انصار به استقبالمان آمدند.
حالت غریبی شدیدی داشتیم. با راهنمایی یكی از بچه‌های گردان انصار وارد كانالی شدیم و به اولین سنگر كه رسیدیم سر زده رفتیم تو. ظواهر امر نشان می‌داد كسی داخل آن نیست. سنگر تاریك تاریك بود. چشم چشم را نمی‌دید دست كه كشیدم متوجه شدم تعدادی پتو كف آن پهن است. چهار پنج نفری وارد شدیم. ساعتی بعد یكی از بچه‌های گردان انصار آمد و گفت: "برادرا شما نگهبانهای بعدی هستین وقتش كه شد می‌یان بیدارتون می‌كنن ". بدجوری حالمان را گرفت. یكی از چیزهایی كه خیلی از آن نفرت داشتم این بود كه شبانه به خط بیایم و همان شب هم نگهبان باشم. یعنی كوری مطلق و هراس زیاد. از شانس خوب ما كسی متوجه سنگر ما نشد و تا صبح سراغ ما نیامد.
برای نماز صبح كه بیرون آمدیم "مهدی خراسانی " معاون گروهان، گفت: "سه تا از شما برید به كانال دسته سه. " وسایل را جمع كردیم و راهی شدیم. خراسانی از جلو، ما هم پشت سرش به كانال دسته سه رسیدیم. خودمان را به سید مجید طحانی مسئول دسته سه معرفی كردیم و برای استراحت به سنگر اجتماعی كه در پایین تپه قرا رداشت رفتیم.
كف سنگر گود بود و چند كیسه گونی پر از خاك، نقش پله را بازی می‌كردند. دیواره‌های سنگر با مشما پوشیده شده بود تا از نفوذ گرد و خاك جلوگیری شود. چهار فانوس از سقف چوبی آویزان بود. تعدادی از بچه‌هیا دسته 3 زیر پتو‌های مشكی كه به خاكستری می‌زد، خوابیده بود. و الور فكسنی‌ای با نور زرد، در گوشه سنگر، روی جعبه خالی مهمات می‌سوخت و زور می‌زد تا هوا را گرم كند.
ساعاتی كه از صبح گذشت بچه‌ها از كانالی كه شب قبل در آنجا بودیم خبر آوردند كه یك خمپاره 60 به سنگری اصابت كرده و "مهدی‌پور " مسئول دسته یك و "زندیه " از نیروهای آن دسته، به شهادت رسیده‌اند.
گردان اولین شهدایش را در اولین روز استقرار در خط داد. یكی دو تایی هم از بچه‌ها مجروح شدند.
سید مجید طحانی مسئول دسته سه، سنگری را كه برایمان در نظر گرفته شده بود نشان داد. سنگر در كناره كانال كنده شده بود. من، علی حسین‌پور، سید احمد یوسف، عبدالامیر عارفی و موسی‌الارضا سید آبادی، در آن سنگر اطراق كردیم.
سید احمد یوسف جوانی بود كم سن و سال، با چهره‌ای جذاب، و سیمایی كه نشان از اخلاصش بود و اخلاقی زیبا در حد یك جوان مسلمان. سنش به زور هجده سال و شاید هم هفده می‌شد، هنوز مو بر صورتش نروییده بود. اولین بارش بود كه به جبهه می آمد؛ روحیه‌ای سرزنده داشت. خیلی خونسرد و بی‌خیال بود. همین خونسردی‌اش بود كه مرا كلافه می‌ كرد. اذیت و تهدیدش می‌كردم كه باید از این سنگر بروی قبول نمی‌كرد. سرش كه به زمین می‌رسید صدای خروپفش به هوا می‌رفت. بعضی از شبها از عصبانیت بیدارش می‌كردم ولی باز روز از نو روزی از نو. سر غذا عینكش را برداشتم و در كاسه ماست فرو كردم و به چشمش زدم ولی او با خنده‌ای گفت: "داود آبادی تو اگه منو تیكه‌تیكه‌ام بكنی از این سنگر نمی‌رم دوست دارم پهلوی شما باشم. "
"
موسی‌الرضا سید آبادی " از بچه‌های میدان خراسان بود. قبل از آن چند بار به جبهه آمده بود و شبها كه سر پست می‌رفت خیلی احتیاط می‌كرد. "تیماسی " هم از بچه‌های جنوب شهر تهران بود برخلاف سید آبادی، تیماسی خیلی نترس و بی‌كله بود. به خاطر همین شبها غالبا آن دو را با هم نگهبان می‌گذاشتیم. یكی از همین شبها بود كه دیدم سید آبادی گوشه كانال كز كرده ولی تیماسی بی‌خیال همه جا و همه چیز، با آن قد بلندش در كانالی كه به زور كتف او را می‌پوشاند قدم می‌زد و بلند بلند برای خودت سوت می‌زد. هر چه سید آبادی التماس می‌كرد كه لااقل سرت را بیاور پایین فایده‌ای نمی‌كرد. از فردای آن روز سید آبادی به هر زوری كه بود پستش را عوض كرد.
عبدالامیر عارفی چندمین بارش بود كه به جبهه می‌آمد. جوانی سرزنده و ورزیده بود. جالب این بود كه به خاطر چاقی بیش از حد از خدمت سربازی معاف شده بود و به قول خودش در دوره آموزش بسیج آن چنان رسش را كشیده بودند كه وزنش به نصف تقلیل پیدا كرده بود. عارفی تیربارچی دسته سه بود.
شبها آتش‌بازی جالبی برقرار بود. بعضی اوقات كه حوصله داشتم با تیربار گیرینوف آهنگ پلنگ صورتی را می‌نواختم و جالب این بود كه تیرباری چی عراقی كه رو به روی مواضع مستقر بود با رگبار تیربار جوابم را می‌داد و اهنگی خاص می‌زد. بعضی وقتها آن قدر شدت تیراندازی بالا می‌گرفت كه دیگر جرات نمی‌كردم سرم را از كانال بالا ببرم.
در كانال دولا می‌شدم و دست چپم را به پشت قنداق تیربار فشار می‌دادم و با دست راست ماشه را می‌چكاندم. یكی از همان شبها بود كه متوجه شدم چیزی به تیربار اصابت كرد. سریع آن را از لبه كانال پائین آوردم. با تعجب دیدم گلوله‌ای به دریچه پوكه پران آن اصابت كرده است.
روزها كار تك تیراندازان عراقی سكه بود. یكی از روزها "طحانی " تیربار را لبه كانال گذاشت و كتفش را به پشت قنداق تكیه داد و رگبار را بی‌محابا ادامه داد تا اینكه یك گلوله قناصه به پایه تیربار خورد.
در منتهی الیه كانال سنگری بود به نام "پیشانی ". این اسم از دو لحاظ برایش مناسب بود. اول اینكه این سنگر در نوك كانالی قرار داشت كه هیچ سنگر و خطی جلوتر از آن در برابر عراقیها وجود نداشت و به عنوان پیشانی خط مقدم محسوب می‌شد. دوم اینكه تك تیراندازان عراقی توجه شدیدی به این سنگر داشتند؛ چرا كه یكی از بهترین سنگرهای دیده‌بانی ما بود و همین امر باعث شده بود تا تك تیراندازان بیشترین فعالیت خود را بر روی آن متمركز كنند. پیشانی تعداد زیادی از بچه‌ها در آن مورد اصابت گلوله قناصه قرار گرفته بود و باید گفت كه سنگر از خونی‌ترین سنگرهای مهران بود.

راوی : حمید داوود آبادی