سلام خدمت دوستان این هم مطلب یكی مونده به آخری در مورد خاطره ای از جبهه


بفرمایید ادامه مطلب


ـ بابا چی بود؟ لامصب همچنین زد كه از ترس قلبم افتاد توی شلوارم
ساعتی بعد برگه درخواست تیپ ذوالفقار را به كارگزینی لشكر دادیم و معرفی نامه لازم را گرفتیم بچه‌های كارگزینی لشكر هم وقتی دیدند به دلخواه خودمان می‌خواهیم به تیپ ذوالفقار برویم، خنده معنی داری كردند. خیلی به من برخورد . گفتم: " بیخود مسخره نكنین، می‌خوایم بریم واحد آرپی جی. " شب ساعت نزدیك هفت بود كه به همراه علی یزدی و حسین پور به اندیمشك رفتیم تا ببینیم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند. عده‌ای لوازم اولیه زندگی رابار وانت كرده به طرف كوههای دز و روستاهای دامنه آن نقل مكان می‌كردند. صدای گریه و شیون از گوشه و كنار خیابان بلند بود
بازار روز شهر قابل دیدن نبود. مغازه‌ها در هم ویران شده بودند. بوی خون، باروت و خانه‌ها و مغازه‌هایی كه در آتش می‌سوختند مشام را می‌آزرد. حمام نبش بازار روز هم از بمبها در امان نمانده و منهدم شده بود. لوله‌های آب تركیده بودند و اب با فشار زیاد از میان آجرها و خاك‌ها بیرون می‌زد. كف خیابان وجب به وجب جای گلوله‌های كالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. كیف مدرسه، كتاب درسی ورق ورق شده، دمپایی زنانه، مردانه، بچه‌گانه، و... در گوشه و كنار به چشم می‌خورد
در میدان راه‌آهن، كنار محل فروش بلیط، آنجا كه روزانه تعداد زیادی از رزمندگان برای خرید بلیط جلو آن صف می‌بستند، خون كف پیاده‌رو را سرخ كرده بود. شاخه‌های شكسته درختها زیر پا خرد می‌شد. تكه‌های گوشت و بدن شهدا در بالای درختها و دیوارها به چشم می‌خورد. در جوی آب، خون سرخ لخته شده بود
آن طور كه بچه‌های شهر تعریف می‌كردند هواپیماها اول راه‌آهن را بمباران كردند و همین طور محل تجمع مقابل بلیط فروشی را، مردم سراسیمه برای كمك به مجروحین به طرف میدان راه‌آهن رفتند كه هواپیماهای دیگر مجددا آنجا را بمباران كرد و هواپیمایی دیگر بازار روز را كه پشت جمعیت قرار داشت در زیر بمبهای خود منهدم كرد. مردم میانه خون و آتش افتاده بودند كه چندتایی از هواپیماها با كالیبر خود خیابان را به گلوله بستند. صحنه بسیار وحشتناكی به وجود آمده بود. شهر هر لحظه از سكنه خالی‌تر می‌شد. هر كس كه در حال دویدن بود، سراغ عزیزش را می‌گرفت. تعدادی از رزمندگان آوار را به دنبال مجروحین و شهدا می‌كاویدند
شام نخورده بودیم. گرسنگی فشار می‌آورد و شكممان به قار و قور افتاده بود كه به پیشنهاد من به تنها ساندویچ فروشی شهر رفتیم
شب را پهلوی علی یزدی در گردان عمار ماندیم و صبح به طرف اردوگاه كرخه حركت كردیم
وارد اردوگاه كه شدیم یكراست رفتیم تیپ ذوالفقار. برگه معرفی لشكر را به كارگزینی دادیم و برگه‌ای خطاب به واحد آرپی جی گرفتیم
چند روزی كه گذشته " ابراهیم احمدی‌نژاد " و " علیرضا حیدرنژاد " هم پیدایشان شد احمد‌نژاد به عنوان مسئول تنها دسته موجود معرفی شد
شركت در صبحگاه عجیب حالم را می‌گرفت. حال نداشتم پس از صبح بیدار بمانم برای صبحگاه. یكی از همین روزها بود كه همه برای صبحگاه بیرون چادر به خط شده بودند. احمدنژاد در چادر ایستاد و خطاب به من كه از سرما زیر پتو دراز كشیده بودم گفت كه هرچه زودتر بروم بیرون. اما من اهمیتی ندادم. هرچه داد زد فایده نبخشید. فریاد زد: "اگه تا سه شماره نیایی بیرون شلیك می‌كنم. " و شروع كرد به شمردن: "یك... دو...، سه " و من همچنان خوابیده بودم. از زیر پتو نگاهی به او انداختم. به حالت نشسته اسلحه را به سمتم نشانه رفته بود. ناگهان گلوله‌ای شلیك شد، از بالای سرم رد شد و چادر را سوراخ كرد ولی من همچنان دراز كشیده بودم و او فریاد می‌زد. پتو را روی سرم كشیدم و گفتم: "این قدر سروصدا نكن می‌خوام بخوابم. " و او رفت
بعضی از شب‌ها برای آنكه فرق اردوگاه با شهر معلوم شود، رزم شبانه می‌زدند، "آقا سید " منشی واحد هم جزو آنان بود كه برپا می‌دادند. اولین بارش بود كه در رزم شبانه شركت می‌كرد. تیراندازی كه شروع شد وارد چادر شد و خیلی محترمانه سعی كرد همه را از خواب بلند كند، می‌گفت: "آقا بلند شو... آقا برپا... آقا بفرمائید بیرون. " با برپا دادن محترمانه آقا سید صدای خنده بچه‌ها چادر را پر كرد. از فردای آن روز در صبحگاه برایش دست گرفتیم و همه‌اش تكرار می‌كردیم: "آقا برپا... آقا بلند شد... آقا بفرمائید بیرون. " 
نماز جماعت در حسینیه تیپ برگزار می‌شد. حسینیه‌ای كه با قطعات و لوازم دكل دیده‌بانی،‌بنا شده بود. درست مثل حسینیه تیپ در اردوگاه كورزان
"علی زنگنه " جوان ساده‌دل، پاك و در عین حال شجاع، كه قبلا در گردان شهادت با او همرزم بودم نیز به واحد آرپی‌جی آمده بود. بچه‌هایی كه در عملیات بدر همراه با علی در واحد آرپی‌جی بودند، از رشادت و حماسه‌آفرینی او زیاد صحبت می‌كردند و اینكه در آن عملیات چندین تانك را منهدم كرد. علی زنگنه خیلی هم دل‌رحم و زودرنج بود. شبی در چادر نشسته بودیم كه علی از چادر مسئولین واحد بیرون آمد و وارد چادر خودمان شد. بعض گلویش را گرفته بود. اشك در چشمانش حلقه زده بود. نمی‌توانست خود را كنترل كند. قرآن‌ها در جلویمان باز بود و در حال قرائت سوره واقعه بودیم. نگاهی به همه بچه‌ها انداخت. خوب كه همه را از نظر گذراند گفت
- باشه دمتون گرم من چه بدی در حقتون كردم كه می‌رین پهلو برادر یاسر می‌گین علی همه‌اش شوخی می‌كند، اذیت می‌كنه. خوب اگه من بدم اول به خودم بگین. من همه شما رو دوست دارم. (گریه‌اش درآمد و ادامه داد) به خدا من خاك پای همه‌تونم. من اگه شوخی می‌كنم واسه اینه كه می‌خوام خوش باشین
سراسیمه از در بیرون رفت، چند جفت پوتین در دستش بود كه وارد چادر شد.در حالی كه اشكش همچون باران بهاری جاری بود و وسط جمعی كه دور نشسته بودیم، ایستاد كف خاكی پوتین‌ها را به سر و صورتش مالید، بوسید، به لبانش می‌كشید و گفت
- من خاك پاتونم، من غلامتونم، به خدا افتخار می‌كنم خاك كف كفشاتونو بمالم به صورتم.
ابوالفضل نقاد و احمدنژاد بلند شدند و جلوی او را گرفتند. گریه‌اش شدیدتر شد. همه مات و مبهوت از آنچه می‌گذشت به او نگاه می‌كردیم. از فردای آن شب علی دیگر علی قبلی نبود. كمتر شوخی می‌كرد و دیگر خنده مثل همیشه بر لبانش نقش نداشت
شب دیگر درحالی كه دور هم نشسته بودیم، ساكش را آورد وسط، یك میكروضبط به همراه دو باند داشت كه آن را به یكی از بچه‌ها داد و باندهای آن را به من. لباس‌های كره‌ای‌اش را بین بچه‌ها تقسیم كرد. تنها یك دست لباس پلنگی كرم رنگ برای خودش نگه داشت. هرچه داشت به بچه‌ها داد و گفت: "بچه‌ها من مخلصتونم. من از هیچی برای شما دریغ ندارم. من نمی‌خوام چیزی توی این دنیا داشته باشم. من كه كسی رو ندارم، پس این چیزا رو می‌خوام چیكار. " 
شب‌ها قبل از خواب، به پیشنهاد ابوالفضل نقاد سوره واقعه را می‌خواندیم. هنگام خواند قرآن به آن قسمت از آیه كه عنوان "و حورالعین " آمده می‌رسیم، شوخی‌های نقاد گل می‌كرد و زبان به دور لبهایش می‌كشید
یك بار با بچه‌ها قرار گذاشتیم برای مقابله با پرحرفی‌های نقاد كه بعضی وقت‌ها گل می‌كرد با شروع صحبت او، صلوات بفرستیم. آنقدر این كار را ادامه دادیم كه حتی در جواب سلام او همه بچه‌ها دسته‌جمعی صلوات می‌فرستادند. دست آخر نقاد گفت: "خب، باشه من شكست خوردم. دیگه كمتر حرف می‌زنم. " و به دنبال آن دوباره صدای صلوات بلند شد
یكی از شب‌ها با علی حسین‌پور به چادر بچه‌های گردان حمزه كه در انتهای اردوگاه كرخه قرار داشت رفتیم. هوا تاریك بود و وسیله‌ای هم برای برگشتن به محل خودمان پیدا نمی‌شد. بالاجبار شب را همانجا خوابیدیم. نیمه‌های شب سروصدای مسئولین دسته‌ها و تیراندازی از خواب پراندمان. رزم شبانه بود. مسئول دسته به داخل چادر آمد و با فریاد به ما گفت كه برویم بیرون به خط شویم. اما وقتی فهمید مهمان هستیم عذرخواهی كرد و رفت. تعریف رزم‌های شبانه‌ گردان حمزه را بسیار شنیده بودم، بچه‌های گردان تعریف می‌كردند: "در یكی از همین رزم‌های شبانه وقتی همه نیروها را به بیرون از محل استقرار چادرها بردند، ساعتی بعد گفتند می‌توانید به چادرهایتان برگردید و استراحت كنید. با خوشحالی به طرف چادرهایمان رفتیم بدون اینكه به فكرمان هم برسد امكان دارد برایمان تله گذاشته باشند، در چادر را كه باز كردیم بالای سرمان تكه‌های تی.ان.تی كه تله شده بودند یكی پس از دیگری منفجر شد. آنهایی كه هنوز در چادرشان را باز نكرده بودند به ما می‌خندیدند اما همین بلا سر خودشان هم آمد. " 
عاقبت ورد و افسون محسن شیرازی و محمود برنا، كه در گردان حمزه بودند، كار خودش را كرد. به نیروهای گردان حمزه سلاح و تجهیزات لازم را دادند. پایمان را كردیم توی یك كفش كه الا بلا باید برویم گردان حمزه. قرار بود آن گردان برای پدافند خط مهران عازم شود. حال و حوصله اردوگاه و مدام صبحگاه و شبگاه را نداشتیم. دلم برای خط تنگ شده بود. دلی كه سیری‌پذیری نداشت. آنچه را كه نمی‌خواستیم شد. یاسر حق‌پناه از این كار ما بسیار ناراحت شد. دلیلش هم این بود كه قصد داشت نیروهای قدیمی واحد آرپی‌جی را مجددا متشكل كند. فكر اینكه این واحد كی راه خواهد افتاد و كی برای عملیات از آن بهره خواهند برد اعصابم را خرد می‌كرد. یاسر موافقت كرد و با خوشحالی به كارگزینی تیپ رفتم كه با مخالفت آنها رو به رو شدیم. متوسل به حاج كمال، فرمانده تیپ شدیم و به خواست خدا موافقت كرد كه ما از تیپ ذوالفقار برویم
برگه انتقالی را كه از كارگزینی لشكر گرفتیم، به محل گردان حمزه رفتیم. آماده عزیمت بودند. 
قسمت پایانی در مطلب بعدی ان شاء الله