محل استقرار نیروهایی كه تازه به واحد می‌آمدند. یاسر مثل همیشه صحبت‌های شیرین و امیدوار‌كننده می‌كرد



هیچ‌گاه، حتی در سخت‌ترین شرایط نبرد هم او را ندیدم كه ناامید بشود. یاسر كار خودش را كرد. به كارگزینی تیپ ذوالفقار رفتیم و با وجود اكراه فراوانی كه از بازگشت مجدد به این تیپ داشتم و وسوسه‌های بچه‌های آشنایی كه آنجا بودند مبنی بر اینكه دست از حماقت برداریم، برگه درخواستی را خطاب به كارگزینی لشكر به نام‌های علی حسین پور و حمید داودآبادی گرفتیم.
حسین به گردان خودشان رفت و ما شب را در كنار بچه‌های واحد ماندیم. جمعی كوچك ولی بسیار گرم و صمیمی. جمعی یك‌شبه ولی صمیمی‌تر از جمعی هزار ساله. صبح ساكها را در چادر گذاشتیم و به طرف كرخه به راه افتادیم. در مقابل در اردوگاه، تویوتای حاج كمال ( از مسئولیت تیپ ذوالفقار) را دیدیم كه به طرف دو كوهه می‌رفت. چی بهتر از این؟ پریدیم بالا و در كنار بچه‌هایی كه عقب آن آن نشست بودند خود را جای دادیم.
از سه راهی كرخه گذاشتیم، هنوز چند كیلومتری را در جاده آسفالت اهواز ـ اندیمشك طی نكرده بودیم كه ناگهان غرش هواپیماهای عراقی هراسانمان كرد. جاده مملو بود از ماشینهای نظامی. صدای هواپیماها هر هراسانمان كرد. جاده مملو بود از ماشینهای نظامی. صدای هواپیماها هر لحظه بیشتر می شد. حاج كمال ماشین را در كنار جاده پارك كرد و گفت هر چه سریعتر شویم و در بیابان كنار جاده پناه بگیریم. آسمان از انبوه هواپیماها سفید شده بود. شنیده بودم میراژهای عراقی سفید رنگ هستند و باید آنها میراژ بوده باشند. شیرجه آنها بر روی شهر اندیمشك و در پی آن انفجار بمبها، شیون و ضجه روستائیان را كه در اطراف جاده بودند بلند كرد.
نوبت به نوبت از اوج، شیرجه می‌رفتند و بمبها و راكتهایشان را بر سر شهر بی‌دفاع خالی می‌كردند. صحنه وحشتناكی شده بود. از هر نقطه شهر دود و آتش سفید بر می‌خاست و در پی آن دودی غلیظ، خاكستری و سیاه زمین از نعره انفجارها بر خود می‌لرزید. آسمان شده بود اتوبان بصره ـ اندیمشك. هواپیماها بالای شهر می‌چرخیدند. نه. مثل كركسها. مثل لاشخورها. صدای ناله و شیون در غرش هواپیماها محو می‌شد. انفجار پشت انفجار بمب و دود و آتش.
هواپیمایی سیاه‌رنگ كه بعدها فهمیدیم سوخو بوده، به طرف سه راهی كرخه شیرجه رفت. وحشت سراپای همه را گرفت. خود را بیشتر در پشت تپه‌های كوچك بیابان پنهان كردیم. خودم را به زمین چسباندم.
چشمم به هواپیما بود كه با سر به طرف زمین می‌امد.
سینه‌اش را رو به جاده اهواز گشود و هر چه داشت و نداشت به زمین ریخت. یك آن به یاد جمع كثیر سربازان و بسیجیانی افتادم كه در سه راه كرخه به انتظار آمدن ماشین ایستاده بودند. " وجعلنا " را از ته دل خواندم " آیت‌الكرسی " را هم. و بمبها منفجر شد .اما نه در سه راه كرخه و نه در جاده، كه در بیابانهای اطراف. تعجبم بیشتر شد وقتی كه بلند شم و دیدم فاصله انفجار بمبها تا سه راه بسیار زیاد است.
حاج‌كمال فریاد زد: " بپرین بالا تا یه مقدار اوضاع آرومه بریم پادگان " و ما سوار شدیم. وارد اندیمشك كه شدیم صحنه برایمان غیرقابل باور بود. میدان سپاه در دود و آتش غرق بود. مردم، زنان و بچه‌ها، هراسان و ضجه‌زنان به هر سو می‌دویدند؛ پای برهنه، چادرهای آویزان. كودكی كه گریه می‌كرد و دست لرزان مادر او را در خیابان می‌كشاند. جوانترها به طرف محل انفجار می‌دویدند به مركز شهر. آنجا كه هنوز در آتش می‌سوخت. مردم هراسان جلوی هر ماشینی را كه به بیرون از شهر می‌رفت می‌گرفتند و سوار می‌شدند. جای تأمل نبود. حاج كمال پا را بر پدال گاز فشرد و به طرف پادگان حركت كرد.
هواپیماها هنوز در آسمان ولو بودند. صدای شیرجه‌شان كه آمد؛ ماشین در كناری ایستاد و به پشت دیوار خانه‌ای روستایی پناه بردیم. چند هواپیما بر روی پادگان دو كوهه شیرجه رفتند و در پی آن دود و آتش از پادگان برخاست. خدا را شكر كردم كه نیروها در پادگان نیستند.
زنی روستایی، بچه در بغل، هراسان از كناره جاده بی‌هدف می‌گریخت. ناگهان یكی از گلوله‌های عمل نكرده ضد‌هواییف جلو پایش بر زمین نشست و منفجر شد. زن با جیغی وحشتناك در جا دراز كشید. لحظه‌ای بعد به كمك دیگر زنان روستایی به ده مجاور برده شد.
دقایقی بعد خبری از هواپیماها نبود. صدایشان از منتهی الیه آسمان به گوش می‌رسید. هواپیمایی سیاه‌رنگ بالای شهر اندیمشك دور می‌زد. اول فكر كردیم خودی است. فاصله‌اش بسیار كم بود. ضد هوایی‌ها از همه طرف به سویش شلیك می‌كردند اما گلوله‌ها به خاطر كمی ارتفاع به او نمی‌خورند و او همچنان می‌چرخید.
صدای همه بلند بود:
ـ بابا جون عراقیه.
ـ نه بابا اگه عراقی بود كه با اونا می‌رفت تازه پس چرا جایی رو نمی‌زنه؟
ـ من كه می‌گم خودیه و داره گشت می‌زنه تا مثلا هواپیماهای عراقی بترسن.
و هواپیما در آن سوی شهر، در كنار جاده اهواز، اندیمشك سقوط كرد. اوضاع كه آرام شد به همراه بقیه مسافرین وانت كه از اردوگاه كرخه آمده بودیم، به طرف پادگان به راه افتادیم. بچه‌های گردان عمار كه در پادگان پناه برده بودند، هر كس چیزی می‌گفت یكی می‌گفت: " شش شهید دادیم. " و آن یكی می‌گفت: " بیچاره پدافندی رو ساختمون ذوالفقار، وقتی هواپیما شیرجه رفت طرفش، من یكی زهره‌ام آب شد. فقط زرنگی كرد پرید پائین رفت تو ساختمون.
كنار حسینیه، گودال نسبتا بزرگی بر اثر انفجار راكت به وجود آمده بود. شیشه‌های حسینیه شهید حاج همت خرد شده بود. مثل اینكه هواپیما نشانه پدافند روی ساختمان ذوالفقار را گرفته بوده كه راكتش به میان ساختمان و حسینیه روی زمین و در محوطه باز خورده بود. دود خاكستری رنگی از گورستان ماشینهای اسقاطی ارتش بلند می‌شد.
بیچاره هواپیماهای عراقی كه فكر كرده بودند یك پارك موتوری عظیم را هدف قرار داده‌اند. از تعمیرگاه تانك تیپ 20 رمضان هم دود بلند بود.
یكی دوتایی تانك غنیمتی عراقی در آتش می‌سوخت. در كنار جاده خاكی مقابل حسینیه جای كالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. مقداری خون در میان خاك پاشیده شده بود. بچه‌ها می‌گفتند: " تسویه حسابشو گرفته بود و اومد از بچه‌ها خداحافظی كرد. ساكش هنوز تو دستش بود كه كالیبر هواپیما خورد بهش.
" علی یزدی " با دیدن من و علی گل از گلش شكفت. از بچه‌های گردان عمار كسی طوری نشده بود. رادیو دوباره وضعیف قرمز اعلام كرد. سراسیمه به زیر پل، آن سوی سیمهای خاردار رفتیم. خبری نشد. علی یزدی وحشتزده ولی در عین حال شوخ گفت:

ادامه دارد