:: هو العلیم


سوءظن یا بدگمانی به انسان ها، بستر و زمینه ساز گناهان بعدی شامل تجسس و جستجو كردن از امور پنهانی افراد و در نهایت غیبت نسبت به آنها می شود. از قرآن مجید استفاده می شود كه یكی از مهم ترین عوامل غیبت، سوءظن و تجسس در احوال و اسرار مردم است. كسی كه با سوءظن با دیگران برخورد می كند وهمواره در خصوصیات و اسرار مردم به جستجو می پردازد، قهراً به بیماری غیبت مبتلا می شود.
مفهوم تجسس
ابن اثیر در نهایه، جلد اول صفحه 272 می نویسد: «تجسس، جستجو كردن از چیزهای پنهانی است و بیشتر در كشف اسرار شر استعمال می شود و جاسوس به كسی گفته می شود كه بدی های پنهان مردم را پی گیری كند»
وقتی كه انسان به كسی گمان بد ببرد و به آن ترتیب اثر بدهد، به تجسس منجر خواهد شد كه مرحوم شهید ثانی در كشف الریبه صفحه 9 می فرماید: «تجسس كردن از حال درونی افراد از ثمرات سوءظن است، برای اینكه قلب انسان با بدبین شدن تنها قانع نمی شود بلكه او را وا می دارد كه در مورد افراد تحقیق و جستجو كند كه نتیجه این تحقیق این است كه سرگرم عیب جویی و تجسس شود با اینكه دین مقدس اسلام از تجسس نیز نهی كرده است. «ولاتجسسوا. آنگاه شهیدثانی ادامه می دهد: «معنی تجسس این است كه اسرار بندگان خدا را كه خداوند پوشیده داشته است آشكار كنی، كه این كار وسیله كسب اطلاع از امور مخفی آنها و پرده برداشتن از روی اسرارشان می شود و در نتیجه آنچه برتو پوشیده بود آشكار می گردد كه اگر مخفی بود دل و دینت سالم تر می ماند. اینك تو خود در این باره بیندیش و از خدای متعال توفیق رشد و سعادت خویش را بطلب»
بنابر این اگر بخواهیم دچار این بلای عظیم نشویم باید راهی را انتخاب كنیم كه خداوند به ما نشان داده است. آنجا كه می فرماید: ای كسانی كه ایمان آورده اید! از بسیاری از گمان ها بپرهیزید، چرا كه بعضی از گمان ها گناه است و هرگز (در كار دیگران) تجسس نكنید». بر این اساس اگر می خواهید غیبت نكنید باید سوءظن نداشته باشید و چنانچه بخواهید گرفتار سوءظن نشوید باید در امور مردم جستجو نكنید؛ زیرا سوءظن و تجسس در یكدیگر تاثیر متقابل دارند: گاهی تجسس باعث سوءظن و گاهی سوءظن منشا تجسس می شود. بنابر این باید از هر دو احتراز كرد. در روایتی از پیامبر اعظم (ص) نقل شده است! «تجسس و تحسس نكنید و درصددكشف عیوب مردم نباشید و نسبت به هم حسد و كینه نورزید و از یكدیگر روی برنگردانید، و ای بندگان خدا با هم برادر باشید». (تفسیر قرطبی، ج 16، ص (331)